تبلیغات
بیایید روابط زناشویی خود را اصلاح کنیم - یک انتخاب اشتباه که فقط جنبه احساسی داشته
 
بیایید روابط زناشویی خود را اصلاح کنیم
خواستن توانستن نیست اراده کردن توانستن است پس اراده کن و قدمی پیش گذار مطمئن باش میتونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : zahra asadpor
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : zahra asadpor
سلام به دوستان عزیز دوستانی که احتمالا اولین باره به این وبلاگ سر میزنن خیلی وقته که دیگه مطلب جدیدی نمیذارم اگه خدا بخواد شاید از روی کتاب لطفا همسر خوبی باشید براتون مطالبی نوشتم بعد اون هم از روی کتاب آنچه باید مردان در باره زنان بدانند. ولی قبل اون می خوام یه اتفاقی تلخی که واسه یکی از دوستای گلم افتاده بگم اتفاقی که با یه انتخاب اشتباه زندگی رو براش زجراور کرده: فاطمه یکی از دوستای خوب دانشگاهیمه که هم رشته و هم شهری هم هستیم دختر خوبیه یه دختر مهربون ، مذهبی و دوست داشتنی و خیلی اروم یه سال پیش بود که واسه اولین بار از خودشو خونه وادش برام حرف زد از مامانش باباش از عمه و دائی و و مهمتر از همه ی اونا از پسر عمه اش رضا که پسر داییش هم میشد گفت که قرار با هم ازدواج کنیم چند روز پیش اومدن خواستگاری اما بابام مخالفت می کنه دعا کن که بابام رضایت بده من از 15 سالگی دوسش دارم اما بابام میگه رضا مرد زندگی نیست ، اخه منو غلامرضا زمین تا اسمون با هم فرق داریم اون پسریه امروزی با شکل و شمایل جونایی که عاشق تیپ اسپرت و مدل موی فشنن واسه همین بابام رضایت نمیده اما رضا به من قول داده عوض میشه به خاطر من هر کاری می کنه بهم قول داده دیگه با دوست دختراش ارتباط نداشته باشه و کارای دیگه اشو کنار بذاره ... چند روز از این حرفا گذشت تا اینکه اون روز صبح توی سرویس فاطمه با شوق کودکانه ای گفت بالاخره بابام رضایت داد گفت یه مدت نشون کرده باشین اگه به این نتیجه رسیدی که میتونی بازم قبولش کنی و باهاش بمونی من کاری به کارت ندارم خودت میدونی فاطمه ورضا نشون هم شدن روزای اول همش از علاقه رضا می گفت. گفت واسه اینکه مطمئن بشم دیگه دنبال دوستی با دخترا نیست شمارشو دادم به یکی از بچه ها، وقتی بهش زنگ میزنه رضا بهش میه خانم مزاحم نشین من خودم نامزد دارم خیلی هم دوسش دارم و یه تار موی گندیدشو به صدتا مثل شما نمی دم ..... بله دوستای عزیز تا اینجای قضیه خیلی خوب بود تا اینکه بعد چند ماه که ترم جدید شروع شدفاطمه رو دیدم گفتم چه خبرا عروس خانم بالاخره رابطه اتون رسمی شد کی میخوای به ما شیرینی بدی ؟.... من که متنظر جواب فاطمه بودم با دیدن قیافیه در همش فهمیدم اتفاق خوبی نیوفتاده چیزی نگفتم منتظر شدم تا خودش اگه دوست داشت بگه . یه کم این پا اون پا کرد گفت چه عروس خانومی بهم خورد با تعجب پرسیدم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد یه مکس کوتاه گفت رضا می خواست منو عین خودش کنه .گفتم یعنی چی گفت : میدونی برگشته بهم چی گفته ؟ میگه فاطمه بزار نامزد کنیم یه مانتو کوتای تنگ می پوشونم بهت موهاتو مش میکنی و میریزی بیرون یه ارایش خوشگل هم می کنی تا چشم همه در بیاد این چادر چیه سر میکنی شبیه دوره گردا میشی حیف تو نیست زیر این چادر بمونی تا اینجا هر قدر امل بازی در اوردی بسه از این به بعد باید مثل جوونای امروز بشی مثلا دانشجوی مملکتی هرکی ندونه فکر میکنه مستخدم دانشگاهی و ..... داشتم دیونه میشدم اون که ، همیشه نوع پوشش منو الگو برای دخترای فامیل میدونست حالا تو روی من برگشته اینطوری میگه . تا چند روز عین دیونه ها شده بودم هم دوسش داشتم هم دلم نمی خواست با مردی با این طرز فکر زیر یک سقف باشم اون منو به خاطر خودم نمی خواست بلکه به خاطر عروسکی که میتونست به نمایش بذاره می خواست حالا می فهمیدم چرا بابام می گفتم اون مرد زندگی نیست .... خلاصه اینکه دوست گلم فاطمه با تمام علاقه ای که به رضا داشت از ازدواج با اون منصرف شد به نظر من که کار خوبی کرد اصلا فاطمه واسه اون حیف بود دختر به این پاکی که تا حالا با کسی نبوده چرا باید زن یه ادم لا اوبالی بشه که هزار جور طرح با دخترا ریخته تازه اینو که گفتم قسمت اول زندگی دوست گلم بود الانم با یه پسری نامزد کرده ..........جریاناتی داره واسه خودش که بعد می نویسم (این قسمت از زندگی دوست گلم با انتخاب خودش بود به نوعی پدر مادرش مخالف بودن عاقبتش این شد توی قسمت بعد قضیه کی مقصره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)



نوع مطلب :
برچسب ها :