تبلیغات
بیایید روابط زناشویی خود را اصلاح کنیم - قسمت دوم داستان زندگی دوستم
 
بیایید روابط زناشویی خود را اصلاح کنیم
خواستن توانستن نیست اراده کردن توانستن است پس اراده کن و قدمی پیش گذار مطمئن باش میتونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : zahra asadpor
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra asadpor

بسم الله الرحمان الرحیم

خب دوستای عزیز میخوام قسمت دوم داستان زندگی دوست عزیزم فاطمه رو براتون بنویسم در اصل  این اخرین پست این وبلاگ خواهد بود و برای همیشه در این وبلاگو  و وبلاگ دیگه امو تخته خواهم کرد

حالا بریم سر اصل مطلب

بعد از اینکه چند ماهی از جریان بهم زدن نامزیش با رضا می گذشت یه روز عموش که رابطه خوبی هم با هم دارن میاد پیش فاطمه و از برادر خانومش حسابی تعریف میکنه و اینکه دنبال یه دختر با خانواده و خوب میگردن و پسره هم پسر مذهبی و خوبیه عموش به فاطمه میگه فاطمه جان امید همونیه که میخوای یه پسر خوب و اقا و تحصیل کرده که از نظر اعتقادات مثل خودته و حجاب و عفت براش خیلی مهمه که تو هم در این زمینه لنگه نداری  عموی فاطمه با این حرفاش باعث میشه که فاطمه با وجود شکستی که از پسر عمه ی عزیزش داشته و از پسرا بیزار شده بود به امید فکر کنه و بعد از کمی فکر کردن به عموش گفت که میتونن بیان تا همو ببینیم . بعد از چند روز اقا امید همراه مادر و پدرش از کرمانشاه راهی کرج میشن و وقتی شب خواستگاری  با هم حرف میزنن و پسره میگه : راستیش من قصد ازدواج ندارم اما به خاطر مادرم و اینکه فوت بردار و خواهرم ضربه روحی بزرگی بوده براش واسه اینکه با این کارم باعث  خوشحالیش بشم قبول کردم که ازدواج کنم ولی الان که شمارو دیدم ازتون خوشم اومده و اگه شما هم همین حسو به من دارین راجبش فکر کنیم . شب  خواستگاری خیلی خوب و عالی میگذره فرداش که فاطمه اومد دانشگاه یه برقی توی چشماش بود معلوم بود از پسره خوشش اومده ولی ته دلش نگران بود میگفت زهرا  میترسم  همه چیز بهم بخوره  دعا کن همه چی خوب پیش بره  قراره فردا شب دوباره بیان راجب  مهریه و ...  صحبت کنن  دعا کن مشکلی پیش نیاد . دوباره که فرداش اومد دانشگاه گفت که یه کم سر مهریه چونه زدن ولی قبول کردن  گفتم خوب دیگه چی گفتش فقط پسره گفت میتونی بیای کرمانشاه پیش مامانیمان زندگی کنی گفتم نه اونم قبول کرد که همین نزدیکی یه خونه اجاره کنه و اینکه خلاصه همه شراط و شروطمو قبول کرد ولی زهرا بازم نگرانم امید به نظر پسر خیلی خوبی میاد خیلی با شخصیت و اقا تر از رضاست ظاهر اروم و مذهبی داره و خیلی سربه زیره ولی نمیدونم چرا دلم شور میزنه به بابام گفتم برین در موردش تحقیق کنین   بابام همچین عصبانی شد که نگو گفت مگه تو به عموت اعتماد نداری ؟ عموت بیشتر از 10 ساله دوماد اون خونواده اس تو این مدت خیلی خوب این خونواده ارو شناخته  من نمیتونم اگه هم نمیخوای بگو بگم نیان . خلاصه اینکه فاطمه خانوم ما وقتی می بینه بابا جانش اینطوری عصبانی شده و اینکه بالاخره بزرگتره و عقلشون بیشتر از ما جونونا میرسه و و اینکه  سر جریان رضا با عشق تصمیم گرفتم و نذاشتم خونوادم دخالت کنن اونطوری شد الان همه چیزو به عهده خودشون میذارم تا دوباره اشتباه نکنم

بعد از یه ماه  خانواده میلاد یه انگشتری اوردن و یه بزن و بکوب و به اصطلاح خودشون فاطمه خانوم مارو نشونه گل پسرشون کردن .تا اینجای قضیه خوب و عالی بود تا اینکه عید شد وخانواده دعوتشون کردن چند روز عیدو بیان کرمانشاه تا بیشتر با هم اشنا بشن وقتی میرن کرمانشاه در اصل یکی از روستاهای کرمانشاه زندگی می کردن که  گاو و گوسفند و اینا داشت درست عین روستای ما .فاطمه میگفت دو سه روز اول همه چیز به نظر خوب میومد تا اینکه یه روز که با امید رفتیم تو مرزعه یه گشتی اطراف بزنیم  گفت فاطمه تو همین مزرعه برات یه خونه میسازم مثل کاخ سفید . وقتی امید اینو میگه فاطمه یه اخمی بهش میکنه و اقا امید که متوجه  ناراحتی فاطمه میشه  همه چیو تو خنده و شوخی جمع و جور میکنه اما فاطمه بهش میگه من اگه بمیرم اینجا زندگی نمیکنم قرارمون هم همینه امید مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اقا امیده میگه اره . دو سه روز میگذره تا اینکه فاطمه متوجه پج پج مامان امید با خواهرش میشه خلاصه اینکه بعد از یه روز خواهر امید زبون باز میکنه و میگه فاطمه ببخش اینو می پرسم ها ولی راستشوبخواهی یکی به ما گفته که تو مو نداری و کلا گیس میزاری  و هیمن باعث دو دلی امید شده  البته من میدونم که تو مو داری ولی امید هم باید مطمئن بشه میفهمی که چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه اینکه فاطمه از مامانش اجازه میگیره و با امید به اتاق میره و روسریشو باز میکنه و میگه نگاه کن اینم از مو می بینی که کلا گیس نیس .

 این قضیه  مو نداشتن همونجا تموم میشه تا اینکه خانواده فاطمه بر میگردن خونه اشو یه ماهی از اون جریان می گذره که فاطمه متوجه کم محلی  های امید  میشه رفته رفته  تعداد دفاتی که زنگ میزد کم میشه دیگه خبری از اس عاشقانه و اون حرفای  شیرین نبود  فاطمه هم نمیتونه تحمل کنه میره پیش زن عموش(خواهر امید) و میگه من متوجه این رفتار های امید نمیشم زن عموشم بی برو برگرد میگه امید میگه که موهای فاطمه اونقدری نیست که من میخوام واسه همین نمیخوامش واسه همین فکر می کنه اگه این رابطه تموم بشه بهتره

خلاصه اینکه این اقا امید ما همون اقا پسری که به فاطمه میگفت نشون کردن فرقی با عقد محضری نداره و منو تو زنو شوهر حساب میشیم  و دلیلی نمی بینم که با من رسمی حرف بزنی  دلم میخواد مثل همه نازمزا....  . ولی فاطمه خانوم ما عاقل تر از این حرفا بود و هست نسبت به محرومو نا محرم حساسیت بالای داشت و با همه اصرارای امید زیر بار نمیره بگذریم  خواستم بگم که زیاد رو حرف مردا حساب نکین اقایون وقتی بحث غریزه ی عزیزشون در میون باشه شما میشین محرمشون، همه کسشون،حلاشون ولی با کوچکترین مشکلی و عیبی که عیب نیست فقط بهانه ای است برای توجیچ نفشون میزنن زیر همه قول و قرارای به ظاهر مردانه  و راهت بر میگرده میگه خانواده های ما باهم تفاهم ندارن تو دختر خوبی هستی ولی وقتی خانواده ها باهم نسازن بهتره همین اول راه تموم بشه فاطمه بهش میگه الان الان؟؟؟ چرا الان به این نتیجه رسیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میگه خوب مگه الان چی شده فکر کن تو این مدت مثل خواهر برادر بودیم (چه حرفا خواهر برادر یعنی اون موقع که تقاضای .... بهت بها میداد الانم میتونستی بگی خواهر بردار؟؟؟؟؟؟؟) خلاصه اینکه رابطه فاطمه با امید  با یه بهانه پوچ تموم میشه در اصل بهانه اونا این بود که فاطمه حاضر نشده تو اون دهات دور افتاد و بی امکانات زندگی کنه شیر گاوای  باباشو بدوشه زیر شونو تمیز کنه منظور جای گاو و گوسفنده . ولی چون فاطمه قبل امید با رضا نشون کرده بود اونا از این موقعیت سو استفاده کردن گفتن این دختره از ترس ابروشم که شده مجبوره قبول کنه که تو همون دهات زندگی کنه ولی فاطمه قبول نکرد در اصل بین بدو  بدتر،گذیتنه  بدو انتخاب کرد(البته جا داره اینجا بگم که همه مردا عین هم نیستن همون طور که هه زنا عین همین نیستن مردای دیدم که عین یه فرشته بودن )

خوب دوستای گلم اینم از قسمت دوم داستان  زندگی دوستم

که نمیدونم خانواده مسببش بودن یا خودش شما چی فکر میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر حال از اینکه واسه خوندنش وقت گذاتشین ممنونم و اینکه این اخرین پستم خواهد بود امیدوارم ازش استفاده کرده باشین راستی مطالب اولیه این وبلاگو از کتاب رازهایی در باره مردان  دکتر  باربارادی انجلیس . کتاب فوق العاده عالیی هست توصیه میکنم حتما بخرید  بخونید .

 





نوع مطلب :
برچسب ها :